ای اشک مقدس! من حيات خود را مديون توام. من وجود خود را از تو يافته ام و اکنون سرنوشت خود را به دست تو سپردم. ای اشک! رحمت خدا بر تو باد که رحمت خدا را بر من نازل کردی. تو ای اشک، مرا به ابديت پيوند دادی.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه مرا با درد آشنا كردي تا درد دردمندان را لمس كنم، و به ارزش كيميايي درد پي ببرم، و «ناخالصي»هاي وجودم را در آتش درد بسوزم، و خواستههاي نفساني خود را زير كوه غم و درد بكوبم، و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس كشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس كنم.
شهید چمران

از تمام کسانی که سر می زنن ممنونم .
از نظرات مستقیم و غیر مستقیم شما هم همین طور .
راجع به وبلاگ و اهداف کلیم تو این وبلاگ :
یکی اینکه اینجا خاطراتی که طی بیست ماه خدمت بهم گذشترو می نویسم ، اینکه چرا ؟ ، اگه سیر مطالب رو ادامه بدین متوجه می شین دو اینکه شاید خاطرات خدمت به درد خیلی ها نخوره برای همین دست نوشته های خودم که برگرفته از واقعیتای زندگیم هست رو به مرور میارم . موفق باشین
یه مشت خاک
مثل روزهای قبل به یه بهونه ای با ستار و احمد از کلاس زدیم بیرون و از در پشتی مدرسه طوری که ناظم ما رو نبینه رفتیم بیرون ، کدوممون می دونستیم قراره اون روز چه اتفاقی بیفته ، احمد دویدو گفت : زنگشون خورد مثل اینکه شما عجله ندارید ، ستار گفت زیدای ما که با سرویس نمی رن ، سوئیچ انداخت به موتور و یه هندل ، طبق عادت همیشگی تکش زد و رفت ، دو تا کوچه اون طرف تر یه مدرسه دخترونه بود به قول ستار مدرسه دل ، با همدیگه رفتیم طرف موتورهامون ، به ستار گفتم بیا امروز با موتور من بریم خنده ای کرد و گفت : می خوام امروز کادوی را که واسش گرفتم بهش بدم گفتم ستارخان بیام در دوکون بابات واسط خیر شم بازم خندید و گفت دوست داری ﺟﻔتمون کتک بخوریم ، سوار موتور شد و رﻓت ، منم موتورمو برداشتم و از کوچه ی اون طرﻓﻰ رﻓﺗم که الهه رو ببینم بعد از مدتی چرخیدن الهه اومد تو کوچه ، تا بهم رسید گفت : خیالم راحت شد ، گفتم واسه چی ؟ گفت : آخه اونجا تصادف شده بود ، نمی دونم چرا ولی یه دفعه یاد ستار و احمد افتادم به الهه گفتم بعد زنگت می زنم به این امید که اونا نباشن گاز موتورمو تا ته گرفتم ، شلوغ بود آمبولانس رو دیدم که از بغلم گذشت یه دفعه چیزی دیدم که دنیا رو سرم خراب شد موتور ستار بود رفتم طرف موتور اشکام بی اراده جاری شدن کمی اون طرف بسته ی قرمزی رنگ دیدم با روبانی زرد ، ای کاش هیچ وقت به دنیا نیومده بودم ، پیرمردی اومد طرفم گفت : بابا جون رفیقته ؟ برو دنبالش ، سوار موتور شدم ، نمی دونم چطور به بیمارستان رسیدم راهرو شلوغ بود احمد اومد طرفم خودش رو تو بغل من انداخت و شروع کرد به گریه کردن آخردنیا اونجا بود می گفت دیگه کیه تو کلاس دبیرها رو دست بندازه و ما رو بخندونه ، کیه زغال قلیونو بگردونه ، بی معرفت یادته اون روز تو کلاس دستامونو روی هم گذاشتیمو گفتیم همیشه با هم می مونیم ، سر مراسم خاکسپاری هیچ حال خودم رو نمی فهمیدم ، احمد حالش بد شد بردنش ، عموهاش کیک عقد بزرگی رو آوردن ، خواهرش نقل می ریخت رو کفنش ، برای آخرین بار وقتی دیدمش که کفن رو از رو صورتش زدن کنار مثل همیشه مظلوم ، خاک می ریختن روشو من نگاه می کردم بغض سنگینی راه گلومو گرفته بود ، سیاهی ها دور می شدن و من موندم ، هیچ کس نبود ، یه مشت خاک ، یه تاج گل یه عکس یه دنیا جونی ، مشت های خاک رو به سرم می ریختم ، ستار پاشو بریم بی معرفت گفتی تو عروسیم چقد واسم می رقصی نمی دونم چقدر وقت گریه کردم از حال رفتم ، صدای گریه ای می شنیدم سرمو بلند کردم ، پاهای برهنه ای دیدم ، چادری مشکی و خاکی شناختمش ، مشتی خاک برداشتمو بلند شدم سرم گیج می رفت خوردم زمین بازم پا شدم .............
چند وقتی شد که ننوشتم اومدم که ادامه بدم نمی خواستم ادامه بدم ولی .... بمونه حالا ، از اینکه سر زدین ، نظر دادین ممنونم . موفق باشید
نمی دونم این چند روز که امروز روز نهم اونه چطور گذشت تا حالا این طوری نمی نوشتم ولی یه حسی می گه بنویس البته فکر کنم این حس مربوط به قولی هم که دادم می شه ( دفتر خاطراتم رو بدم بخونه ) بچه ها هر کدوم یه طوری به اینجا عادت پیدا کردن یکی کتاب می خونه ، یکی مثه من می نویسه ، چند تا از بچه ها هم نشستن تو راهرو پوتیناشونو واکس می زنن و به زبون ترکی میگن و می خندن صدای خندشون همه جا رو برداشته خوشبحالشون ، نمی دونم چرا اصلا هیچی خوشحالم نمی کنه و خنده یادم رفته . تمرینات رژه و درس های نظامی که بهمون می دن تا بعداز ظهر ادامه داره ولی همه جا و همیشه فکرم پیشه اونه ، دارم سعی می کنم قاطی محیط و جو اینجا شم تا بتونم موقتا و تا اولین فرصت همه چیزو از یاد ببرم . روز دوم همرو به صف کردن و با تیریپ نظامی و سر و صدا بدورو رفتیم طرف یه سوله بزرگ ، اونجا به خط شدیم و دست هممون یه کارتکس دادن که لیست وسایلی که قرار بود تحویلمون بدن نوشته شده بود صابون ، تاید ، پوتین ، دستکش ، کلاه خلاصه از این جور چیزا که الان چپوندمشون زیر تخت از همون موقع به اصطلاح بیگاری شروع شد به نوبت تا وسایل تحویلمون بشه یه فرقون که چرخش باد نداشت دادن دستمون گفت این آجرا و از این ور بریزید اون ور فقط محض اینکه بیکار نباشیم ( خدا خیرشون بده ) وسایل تحویلمون شد هرکس یه طور کوله سنگینش رو از سوله تا آسایشگاه ( 2 کیلومتر بیشتر نبود) می کشوند هنوز نرسیده بودیم آسایشگه که یه آدم خیلی با حال با سر و صداش به همه فهموند که باید لباسای جدیدشون رو مهمون بدنشون کنن با کلی ترس و اضطراب ( برای روزای اول عادیه ) لباسرو پوشیدم ، وقتی که بهمون داده شده بود داشت تموم می شد یک لنگه از پوتینم رو پا کردم و ترجیحا و برای اینکه جزو اونای نباشم که تنبیه می شم لنگه بعدی رو به دست گرفتم و از راهرو دویدم تو محوطه صحنه جالبی بود حالا که یادش می افتم خندم می گیره سریع نشستم رو شنها و پا کردمشون بچه ها یکی یکی می اومدن بیرون سرو وضمون خیلی جالب بود لباسهاهای که یکی کوچیک بود یکی بزرگ ، هر کسی یه طور بود یکی کلاشو بر عکس گذاشته بود یکی پوتینش بند نداشت همه داشتن سر و وضشون رو درست می کردن که یه دفعه با صدای بلند همون آدم با حال همه ایست خبر دار وایستادن یکی از بچه ها که همشهری من هم بود و یه کم 3و4 می زد هنوز داشت بند پوتینش رو می بست ، رو زانوهاش نشسته بوده اصلا حواسش نبود که اون آدم با حال داره می یاد طرفش که یه دفعه اونا هل داد به عقب ابوذر همون همشهریم تازه گوشی اومده بود دستش که فهمید باید رویزمین غلت بزنه ، اولین تنبیه بود روی شن ها و خاک اونا غلتوند تا وقتی که هر چیزی رو که تو این مدت خورده بالا آورد (گلاب بروتون) همه از ترس تکون نمی خوردن .............
تا پست بعدی ، منتظر نظرهای خوبتون هستم .
دیشب دیر وقت بود که می نوشتم ولی اصلا نوشتنم نمی اومد و خواب رو بعد از خستگی ها وفعالیت های روزانه ترجیح دادم . چند روزی پیرو فعالیت های قبل خدمت زدم دوباره تو کار نقاشی ساختمون و در و دیوار رنگ می کردم تا بالاخره توسط یکی از دوستان تو یه کارخونه مشغول به کار شدم . فشار عصبی که بعد از خدمت روی من بود داشت من رو از لحاظ روحی ناکوت می کرد داشتم مجبور می شدم برای کار برم پیش دوستام تهرون که خوشبختانه شرایط اون طور ادامه پیدا نکرد دوست ندارم دوباره چیزهایی رو از دست بدم . داشتم عکس های رو که از بچه ها به آخرین برگه های دفتر چسبونده بودم نگاه می کردم ٬ دلم برای همشون تنگ شده کاش می شد دوباره با هم باشیم ٬ُ با هم تخم مرغ سیب زمینی بزنیم ٬ با هم دیگه دعوا و کتک کاری کنیم ٬ توی خواب همدیگرو اذیت کنیم با ملافه ی سفید شبح شیم گل کوچیک بزنیم دیگ های سالن غذاخوری رو کمک هم بشوریم بعد یه چای دم کنیم و توی محوطه میون درخت ها گپی بزنیم ٬ حتی یاد اون لحظه ها کلی حال می ده و لذت بخشه واقعا یاده همشون بخیر .
اولین برگ از دفتر خاطراتم که مربوط میشه به روزهای آموزشی رو شروع می کنم و دیگه از مقدمات می گذرم .
به نام خدایی که با کرم و الطافش هوامونو داره و مثله همیشه مراقب احوالاتمونه . امروز هشتمین روزی که از شهر کوچیک خودم بیرون اومدم به خاطر اینکه باید این روزها را برای بهتر شدن فردام بگذرونم ٬ چون قول دادم ٬ چون پدر و مادرم چشم انتظارن و دعا گو ٬ اومدم که با تجربه های بیشتری برگردم به وطنم : واقعا وطن چون دور بودن از محیطی که بهش عادت داری و همه چیزت توشه بهت می فهمونه که غربت یعنی چی . تو این چند روز چیزهای دیدم که قبل از این ها بهشون توجه نکرده بودم شاید هم طوری بودن که نتونسته بودم متوجهشون باشم شاید هم اینجا رنگ و بوی دیگه ای دارن . از پنجره ی آسایشگاه دشت قشنگ و غروب طلایی را دیدم که مطمئنا به محیط گرم آسایشگاه ترجیح می دمشون ولی سرمای که از کوه های اطراف می یاد عوض دستام ٬ مخم رو یخونده . اطراف شهر شیروان قرار گرفتیم با مردمی خون گرم و مهمون نواز . قبل از ورود به این پادگان با بچه ها تابی توی شهر خوردیم با لطف راننده تاکسی و تقاضای همه دوستان به مسجد رفتیم و بعد از خوندن نماز ظهر و خوردن شیر و کیک (جای شما خالی) به طرف جایی که ندیده بودیم و نمی دونستیم چه جوریه به راه افتادیم . تا این حد تو عوالم خودم سیر می کردم که متوجه اینکه چطور رفتیم داخل شهر و چطور بیرون اومدیم نشدم ؟
..................................... تا برگ های بعدی حق یارتون .


